آموزش زبان در خواب Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 22 اسفند ماه سال 1385

سلام

من دیر به دیر مییام شماها هم که اصلآ بهم سر نمیزنید از دل برود هر انکه از وبلاگ برود؟

۲۴ سالم تمام شد ۱۶ اسفند دیگه وارد نیمه دوم دهه دوم زندگیم شدم و هنوز خسته و درمونده هستم مثل سابق.

دلم براش تنگ شده بد رقم ولی کاری ازم بر نمییاد.

ممول

سه شنبه 15 اسفند ماه سال 1385

سلام

ببین از زندگیم برو از فکرم برو از لحضه هایه تنهاییم برو. ببین نمیخوام بهت فکر کنم نمیخوام به مریم فکر کنم و به خشبختی هایی که داره و ارزوهایه منه اون خشبختی ها. بذار راحت باشم تو رو خدا .

یکی به من بگه تو کجا بودی وسط این بدبختی بیچارگیی که من داشتم یه دفعه ظاهر شدی؟ یکی به من بگه وقتی من نمیتونم کاری بکنم که دوست دارم نمیتونم داشته باشم باشم اونی رو که دوست دارم اصلآ چرا خدا میگذاره کسی رو دوست داشته باشم؟

بازم مشتم رو محکم گرفتم طرف خدا، بازم دارم باهاش دعوا میکن ولی بیشتر از همه خودم این وسط دارم خل میشم.

دستام ارزویه لمست رو داره و چشمهام ارزویه دیدنت رو این وسط گوشهام فقط خوشبختن که هراز گاهی صدایه مخملیت رو میشنون گرچه حرفهات چندان گوش نواز نیست.

از مریم میترسی؟ وایه بر من. من ۳ سال تمام بهت احترام گذاشتم اگر نه که من هم بلد بودم موبایلت رو چک کنم، وقتی میگی باکسی جایی خستی مطمئن بشم که همون جایی و ... اره اقا منم میتونستم منتها احترام بهت گذاشتم حالا این دختره هنوز ۶ ماه نشده باید بهت بگه اس ام اس ممول رو نگه دار ببینم که تو هم به دست و پا بیفتی که من واست یه اس ام اس با اون مضمونی که بهش گفتی رو بفرستم؟ تو دیگه کی هستی بابا سنگ پایه قزوین رو از رو بردی ببم جام.

کثافت احمق اینقدر دلم بارت تنگ شده که حد نداره حیف که ادم نیستی حیف که نامردی حیف که از سگ هم پست تری، گرچه سگها پست نیستن به خدا جودی سگ پریسا به تو شرف داره حداقل وقتی یه تیکه غذا از دستت خورد دیگه گازت نمیگیره اما تو زندگی منو خوردی اخرشم یه لگد بهم زدی پرتم کردی از زندگیت بیرون. الان به حد نهایت از دستت عصبانیم ساعت ۱۰ دقیقه به ۶ صبح اما از بس عصبانیم خوابم هم نمیبره. دلم میخواد اینقدر بزنمت که بمیری بعد هم خودم رو از یه جایی پرت کنم پائین.

دیوانه شدم ،بودم ،بدتر شدم

ممول

پنجشنبه 10 اسفند ماه سال 1385
گوه به این زندگی
چهارشنبه 2 اسفند ماه سال 1385

تنها

نه صدایه پا مییاد نه زنگ در نه تلفن

صبر من تموم شده دیر نشده کاری بکن

دل این کلون در میزنه اما بیصدا

دلهره یه عالمه نفس یه اه بی هوا

دم به دم یه حرفی باز مییاد می شینه تو گلوم

همه جمع میشه واسه وقتی نشستی روبروم

نمی شه رو تو حساب کرد مثل افتاب زمستون

میری بی خبر نگفته میشی باز دوباره مهمون

نمیشه حتی کمت کرد از تو جمع دلخوشیها

تو نباشی دیگه از ما چی میمونه جز یه تنها؟

نه هوایه جاده ها نه کوچه و خیابونا

نه غم پیاده رو نه گریه هایه ناودونا

نه سکوت سرد پارک نه سقف دلگیر خونه

تو که نیستی به دلم حتی غمم نمی مونه

باشه هرچی تو میخوایی هرجوری که تو راحتی

تو پریه قصه ها نمیشی یار پاپتی

نمی شه رو تو حساب کرد مثل افتاب زمستون

میری بی خبر نگفته میشی باز دوباره مهمون

نمیشه حتی کمت کرد از تو جمع دلخوشیها

تو نباشی دیگه از ما چی میمونه جز یه تنها؟

خدا ناصر عبدالهی رو بیامرزه همیشه چیزایی رو که داریم وقتی از دست میدیم قدرش رو میدونیم. صدایه ناصر الان از هروقت دیگه واسم دلنشینتره.روحش شاد باشه.

حالم نه خوبه نه بد گیجم بازم. شاید هم خسته. مامان اینا رفتن و من تنهایه تنهام امسال هم مثل پارسال عید تنهام. از الان دارم غصه میخورم که اصفهان تنهایی چی کار کنم چقدر به بچه ها باز عادت کردم سخت خواهد بود اما این راهیه که خودم انتخابش کردم.

ممول

 

Daisypath Next Anniversary PicDaisypathNext Anniversary Ticker